X
تبلیغات
رایتل
باران
این پایگاه صرفا جنبه یک دفتر خاطرات الکترونیکی که تمامی ابعاد خاطرات را در برنمیگیرد را دارد و تنها اوراقی را به یادگار میگذارم
 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1389 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 17 نظر

خفقـــان .

زمانِ کنـــــد .

دلمشغولــــــی ها .

عقربه ها تنبل تــــــرین .

همــــه چیز کـــاملا بر عکس .

دلم چیزی میخواهد که کنارم نیست .

دلم خواســـــتار چیزهای اطرافم نمیباشد .

خواســـتن _ توانســتم _ نمیتــــوانم .

_ غیـر ممکــــن _ رهایـی افکار .

دنیــــــــــا وارونه ی ٍ وارونه.

مــــــرگ آرزوهـــــایـــم .

تنها و تنها یک آرزو .

دلـــــــــتنگی .

سر درد .

بغض .

.

.

خط خطی های بی هدفانه ی مداد مشکی روی صفحه ی بی خط دفترم .

.

.

نقطه

نوشته شده در تاریخ شنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1389 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 1 نظر

"باران"

"گفتی بیا باران را به بی قراری دل ها تعارف کنیم
 

چتر به دست گرفتیم وراه افتادیم
 

گفتی دیگر از صدای صاعقه نمی ترسم
 

حالا خوب می دانم
 

این صدای مهیب ‍؛ همان لحن خیس و ساده باران است
 

که گاهی از هیاهوی ابرها خسته می شوند
 

می آیند روی زمین تا کمی ستاره ها را تماشا کنند
 

و اگر هم دستشان رسید

 

از درخت بی سایه ای سیب سکوت بچینند
 

بگفتی باران را دوست دارم
 

حتی اگر از سادگی هایم پیش ابرها بد بگوید

 

مکانی برای گفتن ناداشته هایم ندارم .

 

مثال نیما مینویسم داروگ کی میرسد باران...

 

به قلم باران نه جشم بارانی و نه دل باران خواه،بلکه به قلم  

 

باران....

۱۳۸۹/۲/۱۷ 

نوشته شده در تاریخ شنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1389 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 1 نظر

بدیدم راه آسایش طریق وصل وآمایش  

بگفتم گر کنی با من مدار ناز آن نالش 

 

فرود آیم زکبرموج توهم آری مرا دراوج  

که بودم غرقه در خفت ورنجیده ازآن سایش

 

مرابگذاروتومگذاردرون قلب واین آتش 

 که این گرداندم ویران و آن سازد پر از بینش 

 

که تا بینم تورا در خود مسیر عشق مالابد 

 بگشتم  اندرون خود  تهی گشتم  ز آلایش  

 

که ناگه آمدش نالان/بگفتادرچه میگردی؟  

 زخود گفته زخود دوزان مکن دیگر زمن خواهش 

 

که این دل صاحبی داردمقام برتری دارد 

دلی را که تو خواهانی/بکرد با دیگری سازش 

 

زمانی دیده بگشودی مرا خواهان دیگر بود 

مگیر از من تو این خاقان واین چشم پر از جوشش 

 

که تا بشنیدم این آوازسیه شد دیدگان باز 

ببردم دست به چنگ و سازبه هربانگش هزار ارزش

 

ببردم چنگ خود بالا خراشیدم گل خود را 

به هر  فندق  نشانی  بود بر این چهر  پر آرامش 

 

بکردم سینه ام راچاک ودر قلبم نی ای از تاک 

که ناگه از دلم برخاست دگر بانگی پر از سوزش 

 

"وفاداری برفت ازدارتو رسمش رابه دل بسپار"  

کمی معشوق به خود لرزید ولی بگذشت پر ازرامش

 

ندا امد که ای عاشق تو ازانسی و روحت پاک 

همین عاشق شدن راهی است برای خالق بارش 

 باران 

۱۳۸۸/۳/۱

نوشته شده در تاریخ شنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1389 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 1 نظر

عمری در فراقش چون ابردر گریستن

 این دل دگر ندارد تاب دگر شکستن

 

من نیز چون رقیبان بار سفر ببستم

 گر گویدم دگر رو از ترک او نترسم  

 

بار دگر  بگویم  بنشین  در کنارم 

 بگذار ناخنت  را در کام  شهد  قلبم  

 

برجه رهاییم را با چشم نرگس جان 

باز آر ارمغانم ای دوست اهل کرمان  

 

باشد صواب اگر دوست گرداندم فراموش  

 این نیست در مرامش جز گفتن تو خاموش  

  

من نیز اگر بخواهد وداع خواهمش گفت 

 اما بدان که در قلب با آه خوانمش جفت 

 

 اما بدان که خواهم من دارمش به قلبم 

 گر خاک باشدم جسم باز خوانمش  

 

زقبرم  امید  آنکه  شاید  روزی  دگر  بیاید 

 خواند  مرا  عزیزم   تو بخششم  بباید 

7/4/1388

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1389 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 1 نظر

 

 ای تماشایی ترین مخلوق خاکی در زمین! آسمانی میشوم وقتی نگاهت میکنم 

 

 

 

 

 

 

 

در تمام لحظات عمرم  یاد تو همیشه شیرین ....ذکر تو  همیشه جاری ...................

 

عشق!؟

عشق چیزی است که بیشتر از هر چیز داشتنش را دوست داریم 

و بیشتر از هر چیزی دادنش را دوست داریم! 

و هیچ کس در نمیابد که عشق همان چیزی است.... 

که همواره داده میشود ولی پذیرفته نمیشود 

"جبران خلیل جبران"

 

 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1389 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 1 نظر

"

شاید گاهی. . .
شاید گاهی، نگاهی
دلی به یغما ببرد
شاید گاهی، لبخندی
ناامیدی را امید زندگی به ارمغان آورد
شاید گاهی، سلامی
دلی بلرزاند
شاید گاهی، کلامی حتی
غبار غم از چهره ای بزداید
شاید گاهی، اخمی
خاطر نازکی برنجاند
شاید گاهی، آهی
قلبی پریشان کند
و شاید گاهی خدانگهداری
زندگی عاشقی را پایان بخشد
. . .
و تو نه آن نگاه و لبخند و سلام و کلامی
و نه آن اخم و آه و خدانگهدار
تو نه آنی که هستی
و نه آن که نباشد بودن را
. . .
و باشد که گاهی
هم او که نه هست، نه نیست
قراری باشد بی قراری های این دل کوچک...

قرارم ده...... قرارم ده........

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1389 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 0 نظر

  "بخوان" 

 

پرنده بر شانه های انسان نشست.

انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:
"اما من ...درخت نیستم.تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی."
پرنده گفت:"من فرق درخت ها و آدم ها رو خوب می دانم.اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم."
انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت:"راستی ، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟؟"
انسان منظور پرنده را نفهمید ،اما باز هم خندید.
پرنده گفت:"نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالیست." انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمی دانست چیست.شاید یک آبیِ دور.یک اوج دوست داشتنی. پرنده گفت:"غیر از تو ،پرنده های دیگری را هم می شناسم   که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ،اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود." پرنده این را گفت و پر زد.انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آوردروزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:"یادت می آید ، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟زمین و آسمان هر دو برای تو بود.اما تو آسمان را ندیدی.

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.آن وقت رو به خدا کرد و گریست.
                                                                                      

"محمد معین"باران.........................................................................18/12/88

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1389 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 0 نظر

10/1/1389

دوست دارم که با یک چشم بر هم زدن  از میان کویر خشک هجران سردر آورم  وبا فشردن قلب کویر در دستان پر از غبطه ام  حنجره ی  خود را بدرم   با هرای مهیب دردم آسمان را چنان به لرزه اندازم  که لرزه اش بر آسمان  دلبرم  طنین انداز شود تا بدین وسیله او را خیره ی خود سازم واز درد خود اگاه...............حیف حیف که نمیشود  بار در آتش کمرویی وتردید میسوزم.......

کوتاه مینویسم  نه اینکه کوته فکرم بلکه کوته .... تا برای کسانی که میپندارند بسی لغو و....دلگرمی باشد....

VPN price

قالب وبلاگ


دانلود آهنگ جدید