حرف دل من را نگاهم می زند
چون زبانم مصلحت اندیش است
پس...
نگاهت را به من بدوز
سخنی نپرس
من از انتظار می گویم
تو از گیسوانت
کدام به درازا می کشد؟!
.................................
"ترانه سرودم به خاطر تو"
"اگر که شکستی به خاطر من"
"منو منِ من، شکسته دلش"
"نشسته به پایت به خاطر تو.."
زمزمه متن ترانه در ادامه مطلب، خالی از لطف نیست.
ادامه مطلب
غزلی از باران را می توان در چشمان منتظر جدایی خواند.
این روز ها...
چشم ها قصیده بارانند
25/1/92
با عرض سلام و تبریک سال نو
این مطلب صرفا برای بررسی نظرات و پیشنهادهای شما دوستان هم ورودی در مورد بخش های اجرایی جشن فارغ التحصیلی است. لذا از تمامی عزیزانی که از وجود این مطلب مطلع گشتند تقاضای نهایت همکاری و اطلاع رسانی به سایرین را داریم.
با تشکر
پ.ن1:مسلما هر گونه انتقاد و ارایه راهکار آزاد است و کاملا بررسی خواهد شد.
پ.ن2: با توجه به فرصت بسیار اندک پیش رو و جلو افتادن تارخ امتحانات و در نظر داشتن انتخابات و همچنین برای هرچه زیباتر شدن جشن پیش رو، به همکاری تمامی شما دوستان عزیز نیازمندیم. کسانی که خود یا آشنایان آنها می توانند در بخش هایی کمک رسان باشند لطفا ما را از این مهم مطلع سازند.
یا علی
دلا تا باغ سنگی، در تو فروردین نخواهد شد
به روز مرگ، شعرت، سورۀ
یاسین نخواهد شد
فریبت میدهند این فصلها،
تقویمها، گلها
از اسفند شما پیداست،
فروردین نخواهد شد
مگر در جستجوی ربنای تازهای
باشیم
وگرنه صد دعا زین دست، یک
نفرین نخواهد شد
مترسانیدمان از مرگ، ما
پیغمبر مرگیم
خدا با ما که دلتنگیم،
سرسنگین نخواهد شد
به مشتاقان آن شمشیر سرخ
شعلهور در باد
بگو تا انتظار این است،
اسبی زین نخواهد شد
از کتاب : چمدان های قدیمی
یک جزوه ی ناب داده ای دستم که...
"از باده ی عشق کرده ای مستم" که...
در نیمکتی گوشه ی یک کاجستان،
هر روز غروب منتظر هستم که...
"امیر"
پ.ن: این مطلب مخاطب خاص ندارد.

فکر من خسته تر از این حرفاست!
تنها موسیقی غم انگیز این برگای خشکیده آرووومم میکنه.
هر برگ فلش بکی به تراژدی های گذشته...
به روزایی که از دست دادیم!
به همه ی کارهایی که نکردیم !
لذت هایی که نبردیم...
لبخندهایی که نزدیم...
به همه ی آرزوهایی که نرسیدیم!
به تموم قصه هایی که تموم نشده خوابمون برد!
به روزای بی برگشت!!!
اندازه ی خیره شدنه به حسرت و گم شدن
یه چیزی نمی ذاره
از زندگی لذت ببریم!؟
بگذریم...
واما غزل
نه... !
"دل"من خسته تر از این حرفاست.
"شعر می آمد واحساس به هم ریخته را
شاعر شب زده با وزنِ پریشان می گفت
گرچه از آینه ها هیچ نصیبی نگرفت
از( صدای سخن عشق) فراوان می گفت"
یا علی
دنیا در شتاب است و
برای کمال صبر خواهم کرد...
دوباره باز هوای کویر بارانی است
امیر اسیر عشق وناله های پنهانی است
از انعکاس صدا قلب آسمان لرزید
کدام شاعر تنها به دشت زندانی است؟!
نگاه گرمت ای امیر گر تراود نور
شب کویر شود هاله ای که نورانی است!
"پایان آبان بارانی"

با همه سوداگری ها ؛ارج دنیایم شکست
با تمام سرخوشی ها ؛قلب شیدایم شکست!
"تا صلیب عشق رفتی با مسیحا دم زدی
روح قدسی یافتی تو ؛ من چلیپایم شکست" !
خواستم تا از جدایی ها حکایت سر کنم
بغض سنگین نگاهت در گلو نایم شکست!
با امیر عشق این رسم وفاداری نبود
طاق کسرای دلم بودی ؛ ستونهایم شکست !
او مست و من خراب، شوریده بی شراب
داروی درد من، رویای بی سراب
سبحانک اللطیف، انا لظالمون
ماذا؟ لما هدف؟ ننسیتک الحساب!
"امیر"
انا لله و انا الیه راجعون
؛؛با عرض تاسف نویسنده این وبلاگ در اثر سانحه دلخراش
"ولادت" تا اطلاع ثانوی به دیار فانی شتافت.
از تمامی خوانندگان این مطلب، تقاضای طلب غفران را برای این عزیز سفر کرده، داریم.؛؛
این را فرشته ای گفت که دوستم داشت.
آبانی ام و بهانه ی آبان گرفته ام
طعم غریب بوسه و باران گرفته ام
مرداب راکد نیلوفری منم
با نفحات دست تو جریان گرفته ام
........................................................................................................
تاییدیه نظرات فعال است.
برگم اما خوب میدونم
اگه از شاخه جدا شم
مثل یک تسبیح پاکم
که یهو از هم بپاشم
"پیر شی عزیزم"
همه را نفرین
مرا
یک آمرزش همراه با عشق؛
بر باد داد
چقدر زود پیر شدم !!
آدما سه جور زندگی میکنن:
درست
غلط
مث ما....
انتظار چی رو داری؟
منتظر چی و کی هستیم؟
اینجا واسه برفی که نیومده پارو میفروشن و واسه برفی که میاد چتر میخرن...
دوست و رفیق و فرند و ....فقط مهمون چای داغتن...به موقعش میذارن تو کاسمون....
برای بعضی درد ها نه می توان گریه کرد...
... نه می توان فریاد زد...
برای بغضدرد ها تنها می توان:
...نگاه کرد و ...
در تنهایی سکوت شکست.
باران شوم و تازه کنم روسری ات را
یک باغ بی اندازه کنم روسری ات را
باران شوم و شعر شوی روی لبانم
تا پر شود از هستی نام تو دهانماز دل دیوانه ام دیوانه تر دانی که کیست؟
من که دایم در علاج این دل دیوانه ام
هی کافه چی!
میزهایت را تک نفره کن! نمی بینی؟! همه تنهایندـ...
فاجعه ؛ مردن از حافظه ی زندگی است
مرگ فرجام قشنگی ست به سهراب امشب
بردباری نتوان کرد به هر کار " امیر"
خاصه با مرگ که برد از سر تو خواب امشب
"تقدیم به مهدی اخوان ثالث"
هر شعر تو چون قند خراسان من است
نقش دو لبت، بر لب فنجان من است
سلطان تمام فصل هایم شده ای
پاییز تو آغاز زمستان من است!
دیگـــر قاصـــدکـ ها...
به دستـ ما نمیرســـند....
چون شرمـ دارند....
پیغــامـ چند نــفر را..
به یکـ مقصد ببرند!!
داستان زندگیم را برای آسمان تعریف کردم ...
بغض کرد...!
فردا چه بارانی بیاید ...
گمشده این نسل اعتماد است نه اعتقاد!
اما افسوس...
که نه بر اعتماد اعتقادیست و نه بر اعتقادها اعتماد!!!
............................................................................................
وقــتی همه چیز خوبه، میترسم ... مـا به لنگیدن یک جایِ کار؛ عادت کرده ایم...یکشنبه غم انگیز
تا شب دوام نمی آورم
در تاریکی و سایه....تنهایی مرا می آزارد
با چشمانی بسته تو از کنارم می روی...!
تو آرمیده ای و من تا صبح منتظر
سایه های مبهمی را میبینم...از تو خواهش می کنم
به فرشته ها بگویی مرا در اتاق تنها بگذارند
یکشنبه غم انگیز....
چه بسیار شنبه ها تنها در سایه ها
و من امشب خواهم رفت
چشمانم را چون شمع پر فروغی می درخشد
دوستانم برایم گریه نکنید که مزارم نور باران است
به خانه بر می گردم جانم به لبم رسیده است
در سرزمین سایه ها تنها بخواب میروم
یکشنبه غم انگیز
حتما مطلب را ادامه کنید.
30/11/1390
ادامه مطلب
باران همیشه می بارد، اما مردم ستاره را بیشتر دوست دارند.نامردیست آن همه اشک را به یک چشمک فروختن . . .
ای کاش همیشه خواستن "شدن" بود تا "توانستن"... .
یک روز حرف های تو فریاد می شود
تاریخ از محاصره آزاد می شود
تاریخ یک کتاب قدیمی است که در آن
از زخم های کهنه ی من یاد می شود
از من گرفت دختر خان هر چه داشتم
تا کی به اهل دهکده بیداد می شود
خاتون!به رودخانه ی قصرت سری بزن
موسیِ قصه های تو نوزاد می شود
بلقیس! ما به ملک سلیمان نمیرسیم
از تاج و تخت قسمت ما باد می شود
ای ابروان وحشی تو لشکر مغول
پس کی دل خراب من آباد می شود
در تو هزار مزرعه خشخاش تازه است
آدم به خنده های تو معتاد می شود
اردیبهشت90
سکه قلب مرا قلب نمودی چه کنم؟
اعتبار بازیم را تو ربودی چه کنم؟
کوچه و بازار ناپیدا کران زندگی
را برایم کرده ای طاق کبودی چه کنم؟
مرد پر آلایشی بودم برایت من مگر
کاین سبب آلودگی هایم زدودی!چه کنم؟
- این 3 بیت تنها بخشی از شعر "راز سر به مهر"است.
دوست ندارم دیگر
دوست ندارم که بدانم امروز
دوست ندارم که ببینم رویت
بس کن از تک تک آن خاطره های دیروز
"پرسش از عقل فریبی است به خویش "
چون که ظاهر خبرت میدهد از روزی روز
این دل سوخته را نیست دگر یار دگر
هیزم قلب مرا آتش لعل تو بفرمود: بسوز
روز و شب در پی پاسخ نگرانم که چرا ؟!!
جور او چاک زده است و قلب من گفت: بدوز!
چشم بی اشک مرا کور کن و فارغ ساز
اگر از آتش عشقم،شرری هست هنوز!
02/08/1390
معین
اشک ها آهسته میلغزند بر رخسار زردم
آرزو دارم روم جایی که دیگر برنگردم
شاه مرغان چمن بودم ولی چون بوم بیدل
ناله ای گر داشتم در گوشه ی ویرانه کردم
روز و شب ها رهسپر گشتند و افزودند دایم
شام ها داغی به داغم؛روزها دردی به دردم
عهد کردم این پریشانی دگر با کس نگویم
گفت آخر با تو دردم؛اشک گرم و آه سردم
این شکست ای جان ودل؛بشکست پشت طاقتم را
گر چه عمری شد که با بخت بد خود در نبردم
میروی و می روم پیمانه گیرم تا ندانم
من که بودم یا چه بودم یا چه هستم یا چه کردم.؟!.
در روز ازل عاقبت کار ندیدیم
اینگونه شکستیم و شکاندیم و بریدیم
عسر و حرج و فسخ روابط بچشیدیم
در روز ازل عاقبت کار ندیدیم
مغرور و مجانین و صغیران همه جمعیم
در ظاهر و باطن به عمل روح دمیدیم
هر لحظه که بر تارک هستی گذرد خیر نبینیم
زیرا همگی آخر تدلیس و فریبیم
این رشته همان گندم پر عیب الهی است
در جبر و حرج غرقه ولی ارش نگیریم
یک نکته از این بحث به عالم تو بفهمان باران
هر قدر بباری تو بر این قوم کثیفیم کثیفیم.
۱۳۹۰/۰۴/۰۲
باران
چسبی به نام زخم
دردی به نام تَخْم
این دیگرم چه بود؟!
حبسی به نام اخْم.
باران
۱۳۹۰/۳/۹
شعری رو که خیلی خودم دوستش دارم رو براتون میگذارم.
"از هوایت قفسم را پر کن "
دوست داری، میدانم باز
"دوست دارم که بپرسم گاهی
دوست دارم که بدانم امروز
مثل دیروز مرا میخواهی؟ "
از هوایت قفسم را پر کن
تنگ دریاست برای ماهی
فرصتی تا بسراییم از هم
بس کن از فلسفه های واهی
عشق ،عشق است ؛چه بر لوحه زر
بنویسند چه برگ کاهی
پرسش از عقل فریبی است به خویش
تا جنون میدهدت آگاهی
غیر از آن کوچه ی بی شرح ونشان
خانه ی دوست ندارد راهی...
با تشکر از کسانی که باز منو به این حیطه متوجه ساختند.خیلی حال خوبی داره که ناگفته هاتو بنویسی.
برف و باران در هم آمیخته و راه دراز است ولی
قلب گرمم زیر بهمن خفته و در ضربان است هنوز
امشبی را همگی عازم باران و تگرگیم ولی
صبح فردا گرمی شمس براه و غلیان است هنوز
عالمی در سوز سرما مرده و چای براه است هنوز
مرغ خسته روی برف افتاده و خرس بر آن است هنوز
هر دم از این موج سرما لاله هایی پژمرند اما بدان
بعد از این رویای ننگین در سر ما هیجان است هنوز
اندکی دیگر بباید زنده ماند و صبر کرد
زندگی را روشنی در پس دالان خزان است هنوز
1389/10/20
یک روز کاملا برفی در ایام فرجه ها
"باران"
همه در شب یلدا یا خوشند و یا برای خوشی در تلاش. بد نیست به یاد ناخوشانی که حتی در معادلات روزانه هم یادی از آنها نمیکنند کرده باشم.
شب یلدا ....!
چه گویم باز....!؟
دلم خاموش و چشمم سرد از این ویرانه های سرد و گرم دیده
چه یلدایی.. .؟
همان هنگام که گرم ناز و در کوران شعر و خوردن نانیم
همان هنگام...
دل بابا شده غرق جفا و سردی و بوران نامردی
همان مادر که از دردش به خود پیچیده در دوران تنهایی
همان سید که امروزه شده ساقی
خورد چاقو برای لقمه ی نانی
همان فرزند دیروز و پریروز چشم باریک افغانی
در این دنیای مملو از نور وچراغانی
به کنج دخمه ای گشته ست زندانی....برای چه؟
برای آن گل سرخی که تنها تو برای رفع بیکاری
به زور و جبر حیوانی
لگد کردی مجانی.
چرا اینگونه میگویی که درد آن برای بارها گفتی..؟!!
خبر ازآن پسر داری که لپ تاپش نمی واداشت جواب مادرش گوید....!برای چه؟
چرا که داف او در حال چت بود و سرکاری :
«که تا پایان یلدایت نمیخواهم شوم تنها...تو با مایی...؟؟؟؟»
جوابش را ندید و بر سر حوری سرشت مادرش آوار کرد هر داد را !
همان کودک که در جمع تو و مایی چنان سیگار دود میکرد که گویی یک شبه راه هزاران ساله را طی کرده است...
یا همان....
نمیخواهم بمانم لحظه ای در فکر یلدای چراغانی و آن شور و هواو قصه های مرد ربانی
سرم در درد خود مدفون شده ...
چراغ توی سالن هم بمیرد چونکه آن یارانه ها در راه و برق ارزان شده...
باران :۳۰/۰۹/۱۳۸۹
تقدیم به سرور شهیدان، محب دل پیر و جوان امام حسین(ع):
*تا آسمان راهی نمانده،بی قرارم
یک گام مانده سینه را پا می گذارم
*باید که خاک آسمان مرغوب باشد
تا بالهای خسته ی خود را بکارم
*از "دیه ها"چیزی نیاوردم،از این پس
آنچه ندیدم را به خاطر می سپارم
*مرگ انتظاری بیش از این از من ندارد
جان برده ام،خاکسترم را می گذارم
*ای شهر!انگشت مرا از خاک بردار
من در نگین سبز باران دست دارم
*خون در رگانم پای می کوبد چنانکه
مثل گلو بر تیزی خنجر سوارم
*این رقص بین تیغ ها رسم است،من هم
میدان می آیم تا مگر با سر برقصم
"باران"
تقدیم به استاد گرامی مرتضی حیدری آل کثیر
۶/۶/۱۳۸۹
باز این مطلب را تکرار کردم تا زخم دلی را که تازه گشته مرهم گردد.
یاحسین
"اشکی هست
دلی شکست"
خیابان نم نم خیس میشود
جای خالیت گودالیست
پر از عکس خودت
تبخیر نگاهت
ابری میسازد در دلم
و باران میبارد
"اشکی هست
دلی شکست"
خدا بوسه میزند ما را
کجا دیده ای
کسی بر رغیبش بوسه زند
خدا ما را دوست دارد
چون..........
" اشکی هست
دلی شکست"
و شکستن رسم دل است
خدا در دلهای شکسته است
"چون اشکی هست
دلی "....
بغضی ترکید
بشکه ی اشکم خالیست!
کاش برای روز مبادا فکرم بود
"اشکی نیست
دلی مرد"
خدا کجاست؟
داد نزن ! همه خوابند....
باران
وقتی که آسمان شبه درد میشود
حتی نگاه پنجره دلسرد میشود
شهری شلوغ سمت خیابان و کوچه هاش
لبریز ازدحام زن و مرد میشود
ما مانده ایم گوشه خانه ز بیم دزد
دل ها برهنه،دست هوا سرد میشود
چشمان قاصدک به دلم خیره ماند و رفت
او هم ز داغ عاطفه شبگرد میشود
میترسم عاقبت به تبی مبتلا شود
روحش میان راه پر از گرد میشود
قلبش شکسته است در این کوچه رازقی
دردش نهفته، رنگ رخش زرد میشود
هر کس برای او غزلی ساده خواند و رفت
شب ها ندیم او غم نامرد میشود
پای گدای کوچه قلبم شکسته است
فکر عبور،از غزلش طرد میشود
گفتم حذر، حذر که دلم داغ و زخمی است
جنگی که قلب واهمه می کرد، میشود
بارن
من قایقم شکسته امانم نمیدهی!
بهر گریختن که زمانم نمیدهی!
درگیر آتشم و تنم ملتهب ز درد
راه گریز را که نشانم نمیدهی!
ازبس که حرفهای دلم در سکوت ماند
پژمرده حرفهام و زبانم نمیدهی!
گویی شکست عهد تو با قلب خسته ام
دیگر شکسته ام ز چه جانم نمیدهی!
آواره ام میان خیالت ولی دریغ
در کنج خاطرت که مکانم نمیدهی!
بغضم گرفت راه خیالات هرزه گرد
جز اشک وآه ،رود روانم نمیدهی!
ای موج لعنتی بشکن قایق مرا
وقتی مجال آه و فغانم نمیدهی.
باران
نوشته ای که سه سال قبل نگاشته شد!
این روزها دوباره در هوای قیصرم
و هنوز بر این باور که:
ناگهان چه قدر زود دیر می شود!!!
در رثای قیصر
از او
با او
برای او
===========
ادامه مطلب
دیشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسی آبدار با پنجره داشت
یک ریز به گوش پنجره پچ پچ کرد
چک چک چکار با پنجره داشت
قیصر
واقعتش دیشب خیلی دلم گرفته بودو... .
۱۳۸۹/۰۸/۱۲
پاییز رسید و بر سرم باران ریخت
بر روی کتاب و دفترم باران ریخت
دارم به تو می رسم - به آغاز خودم -
ابــــر آمد و روی باورم باران ریخت
۱۳۸۹/۰۸/۱۱
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا (ع)
آقا جان تقدیم تو باد این دو بیت نا قابل فقط عیدی ما یادت نره:
تویی آن ابر هوا خفته که دریا سواری
که به تابش لحظه لحظه کندم آب و بخاری
تو از آن سان که تویی لایق توصیف و ثنایی
نه ازآن سان که کنند مردمیان وصف رضایی
مرا طلای گنبد تو بی قرار میکند
کسی مرا به دوش ابرها سوار میکند
خیال میکند که دیدن تو قسمتش شده
همین کسی که دارد از خودش فرار میکند
التماس دعا
تا ، کسی بعد از این
باز همواره نگوید:"هرگز"
و به آسانی هم رنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پاییز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خلقت خلق
کار را در کندو و طبیعت را در جنگل و دشت
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم :
عدل
آزادی
قانون
شادی
امتحانی بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ایم
شادتر از برگ اقاقی ندیده ست کسی
چون که با رویش خود منزلت دوست فراهم سازد
و به هنگام عزیمت تا به درگاه حقیقت همرهش می تازد
صبح وشب، دست گذارد بر لب، نکند غم شودش روشن و فهم
تا به روزآخرسبزی خود که نگه می دارد،تا به آن لحظه که باشد با دوست
بعد از آن رو که به زردی بنهاد، شاد و زیبا سر به پایین دارد
نه از آنجا که خودش میسوزد، بلکه بر پای مکانش ریزد
تا که در وهله ی تعیین گشته ، زود و چابک خیزد
با دو دست سبزش، سرخ تاجی بگذارد بر سر
تاج سرخم....،بنشین بر سر من
چون هم اکنون، در همین موسم باد
من دو دست خود را با همه عجز ونیاز رو به درگاه تو باز آوردم
شادی ما از تو....
"باران"
۴/۰۷/۱۳۸۹
تقدیم به سرور شهیدان، محب دل پیر و جوان امام حسین(ع):
*تا آسمان راهی نمانده،بی قرارم
یک گام مانده سینه را پا می گذارم
*باید که خاک آسمان مرغوب باشد
تا بالهای خسته ی خود را بکارم
*از "دیه ها"چیزی نیاوردم،از این پس
آنچه ندیدم را به خاطر می سپارم
*مرگ انتظاری بیش از این از من ندارد
جان برده ام،خاکسترم را می گذارم
*ای شهر!انگشت مرا از خاک بردار
من در نگین سبز باران دست دارم
*خون در رگانم پای می کوبد چنانکه
مثل گلو بر تیزی خنجر سوارم
*این رقص بین تیغ ها رسم است،من هم
میدان می آیم تا مگر با سر برقصم
"باران"
تقدیم به استاد گرامی مرتضی حیدری آل کثیر
۶/۶/۱۳۸۹
رفتی و دل از خانه و کاشانه بریدی بعد از تو شکستیم و صدایی نشنیدی
فصلی که دلم یاد تو را مرثیه جوشید قدر نفسی، عطر حضوری نوزیدی
بی تابی این فاصله را چله نشستیم تا سر زند از جانب تو نور امیدی
تو مرد خدا بودی و شیدای ولایت شوریدی و تا سدره افلاک پریدی
مجنون شمیم تن تو خاک خدا شد آن دم که سپردیم و دم خاک چشیدی
رفتی و دلم باز شده تنگ لقایت بعد از تو شکستیم وصدایی نشنیدی
باران رای تو بارید.؛فاتحه؛
"باران"
"درد دل تنهایی در بیکران وادی شیدایی"
بی من مرو.....
ا
ز بهر تو ،دیدار غم ،گاهی صدور می کند
هر دشنه ای در قلب من، گاهی فرو می کند
در چشم من، در نام تو،باران بلور می کند
در یاد تو،در ذهن من،برقی ظهور می کند
بی من مرو.....
ای کام من در کام تو،دیرینه یادت طوُر*من
در راه تو،زیبنده تر ،گاهی عبور می کند
زیبنده تر در دام تو،سیمین ترین دلدار من
از حبس خود در دام تو، گاهی سُرور می کند
بی من مرو.....
آن غمزه ی آرام تو،در چشم بی آرام من
شوری دگر می افکند،در این دل بیمار من
وقتی نگاهت می کنم ،از دور دستی آشنا
در چانه ی زیبای تو،گاهی ستون می کند
بی من مرو.....
ازاین همه اندیشه ها،وین گفته ها و دیده ها
این قلب بیمار مرا ،سرد و نمور می کند
آوای تو،رخسار تو،آن راه وآن کردار تو
چشمان و این روح مرا،پاک و طهور می کند
بی من مرو.....
آن چهر بی اشکال تو،زیبای موعود خدا
اسطوره ی ایران من،از نزد من دوری مکن
پرده بیفکن تا که ما،از هجر تو فارغ شویم
تا جان ما در مجلست،گاهی ظهور می کند*
بی من مرو.....
آن خنده های بی دلیل،راهی بر این بی راهگی است
از این همه رفتار تو،گاهی قصور می کند
قاصر منم،هشیار من،از بس که دور می کنم
دور ی به پایان می رسد،گر گوییم "آری" بس است
بی من مرو.....
بازهم ادامه دارد این ،طالب شوی دیگر زمان
در وزن این "مستفعلن"،مبقی* ظهور می کند
بی من مرو...... "باران"
....................................................................................................................
*طور:کوه طور که در آنجا خدا بر حضرت موسی جلوه گر شد.
*حضور می کند:در اینجا "حضور پیدا کند".
*مبقی:ما بقی،ادامه،بقیه.
تاریخ:12\2\1389
" گفتن حرف"
من نه آنم که به لب یا به سخن
گویمت حرف دلم را به قلم
همه خوانند مرا عشق سخن
چه کنم گر نتوانم که بگویم خللم
دوست کندم مسخره و مضحک و اسب
که چرا پای ز راهت برهاندی و شدی واله و مست
باکمی دشنه زنی،اندکی نان ونمک دادمش پاسخ دندان
شکنک
راز گل کردن من خون جگر خوردن بود
از درآمیختن شادی و غم دلتنگم
نشد از یار برم خاطره ی دوری را
تو ببخشای بر این کلبه ی غمناک فلک
حال که کردم همه توصیف و بیان دل را
اندکی رحم بفرما و نشین بر سر جوی
بر سر جوی نه از آن بهر که بینی گذر عمر
بر سر جوی که بینی رخ زیبای خودت را در آب
در کنار گل رویت اندکی اندیشه کن
که سزاوار تو هستم که بیفتم در کنارت در آب؟
حرف دل را در کنار قافیه اندازه کن ،
خود ببین آیا مساوی شود این معدله بی چون و جواب؟
2/3/1389
"باران"
وقتی که تو رفتی:
وقتی که تو رفتی خورشید نمرده
دریا و بیابان خدا دست نخورده
وقتی که تو رفتی، قلبی نشکسته
اشکم نشده سیل و مرا سیل نبرده
وقتی که تو رفتی
انگار نه انگار که از تو اثری بود
انگار نه انگار که بیدادگری بود
انگار نه انگار که عشقی به سری بود
انگار نه انگار که در دل شرری بود
وقتی که تو رفتی
انگار که عشقی به دلی نطفه نبسته
انگار که مستیم و سبویی نشکسته
انگار که عمری بر باد نرفته
انگار که در دل امیدی ننشسته
وقتی که تو رفتی، چشم من خسته، بی خواب نمانده
وقتی که تو رفتی، در سینه دل من، بی تاب نمانده
خفقـــان .
زمانِ کنـــــد .
دلمشغولــــــی ها .
عقربه ها تنبل تــــــرین .
همــــه چیز کـــاملا بر عکس .
دلم چیزی میخواهد که کنارم نیست .
دلم خواســـــتار چیزهای اطرافم نمیباشد .
خواســـتن _ توانســتم _ نمیتــــوانم .
_ غیـر ممکــــن _ رهایـی افکار .
دنیــــــــــا وارونه ی ٍ وارونه.
مــــــرگ آرزوهـــــایـــم .
تنها و تنها یک آرزو .
دلـــــــــتنگی .
سر درد .
بغض .
.
.
خط خطی های بی هدفانه ی مداد مشکی روی صفحه ی بی خط دفترم .
.
.
نقطه
"باران"
"گفتی بیا باران را به بی قراری دل ها تعارف کنیم
چتر به دست گرفتیم وراه افتادیم
گفتی دیگر از صدای صاعقه نمی ترسم
حالا خوب می دانم
این صدای مهیب ؛ همان لحن خیس و ساده باران است
که گاهی از هیاهوی ابرها خسته می شوند
می آیند روی زمین تا کمی ستاره ها را تماشا کنند
و اگر هم دستشان رسید
از درخت بی سایه ای سیب سکوت بچینند
بگفتی باران را دوست دارم
حتی اگر از سادگی هایم پیش ابرها بد بگوید
مکانی برای گفتن ناداشته هایم ندارم .
مثال نیما مینویسم داروگ کی میرسد باران...
به قلم باران نه جشم بارانی و نه دل باران خواه،بلکه به قلم
باران....
۱۳۸۹/۲/۱۷
بدیدم راه آسایش طریق وصل وآمایش
بگفتم گر کنی با من مدار ناز آن نالش
فرود آیم زکبرموج توهم آری مرا دراوج
که بودم غرقه در خفت ورنجیده ازآن سایش
مرابگذاروتومگذاردرون قلب واین آتش
که این گرداندم ویران و آن سازد پر از بینش
که تا بینم تورا در خود مسیر عشق مالابد
بگشتم اندرون خود تهی گشتم ز آلایش
که ناگه آمدش نالان/بگفتادرچه میگردی؟
زخود گفته زخود دوزان مکن دیگر زمن خواهش
که این دل صاحبی داردمقام برتری دارد
دلی را که تو خواهانی/بکرد با دیگری سازش
زمانی دیده بگشودی مرا خواهان دیگر بود
مگیر از من تو این خاقان واین چشم پر از جوشش
که تا بشنیدم این آوازسیه شد دیدگان باز
ببردم دست به چنگ و سازبه هربانگش هزار ارزش
ببردم چنگ خود بالا خراشیدم گل خود را
به هر فندق نشانی بود بر این چهر پر آرامش
بکردم سینه ام راچاک ودر قلبم نی ای از تاک
که ناگه از دلم برخاست دگر بانگی پر از سوزش
"وفاداری برفت ازدارتو رسمش رابه دل بسپار"
کمی معشوق به خود لرزید ولی بگذشت پر ازرامش
ندا امد که ای عاشق تو ازانسی و روحت پاک
همین عاشق شدن راهی است برای خالق بارش
باران
۱۳۸۸/۳/۱
عمری در فراقش چون ابردر گریستن
این دل دگر ندارد تاب دگر شکستن
من نیز چون رقیبان بار سفر ببستم
گر گویدم دگر رو از ترک او نترسم
بار دگر بگویم بنشین در کنارم
بگذار ناخنت را در کام شهد قلبم
برجه رهاییم را با چشم نرگس جان
باز آر ارمغانم ای دوست اهل کرمان
باشد صواب اگر دوست گرداندم فراموش
این نیست در مرامش جز گفتن تو خاموش
من نیز اگر بخواهد وداع خواهمش گفت
اما بدان که در قلب با آه خوانمش جفت
اما بدان که خواهم من دارمش به قلبم
گر خاک باشدم جسم باز خوانمش
زقبرم امید آنکه شاید روزی دگر بیاید
خواند مرا عزیزم تو بخششم بباید
7/4/1388
ای تماشایی ترین مخلوق خاکی در زمین! آسمانی میشوم وقتی نگاهت میکنم
در تمام لحظات عمرم یاد تو همیشه شیرین ....ذکر تو همیشه جاری ...................
| عشق!؟ |
عشق چیزی است که بیشتر از هر چیز داشتنش را دوست داریم و بیشتر از هر چیزی دادنش را دوست داریم! و هیچ کس در نمیابد که عشق همان چیزی است.... که همواره داده میشود ولی پذیرفته نمیشود "جبران خلیل جبران" |
"
شاید گاهی، نگاهی
دلی به یغما ببرد
شاید گاهی، لبخندی
ناامیدی را امید زندگی به ارمغان آورد
شاید گاهی، سلامی
دلی بلرزاند
شاید گاهی، کلامی حتی
غبار غم از چهره ای بزداید
شاید گاهی، اخمی
خاطر نازکی برنجاند
شاید گاهی، آهی
قلبی پریشان کند
و شاید گاهی خدانگهداری
زندگی عاشقی را پایان بخشد
. . .
و تو نه آن نگاه و لبخند و سلام و کلامی
و نه آن اخم و آه و خدانگهدار
تو نه آنی که هستی
و نه آن که نباشد بودن را
. . .
و باشد که گاهی
هم او که نه هست، نه نیست
قراری باشد بی قراری های این دل کوچک...
قرارم ده...... قرارم ده........
"بخوان"
پرنده بر شانه های انسان نشست.
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:
"اما من ...درخت نیستم.تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی."
پرنده گفت:"من فرق درخت ها و آدم ها رو خوب می دانم.اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم."
انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت:"راستی ، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟؟"
انسان منظور پرنده را نفهمید ،اما باز هم خندید.
پرنده گفت:"نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالیست." انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمی دانست چیست.شاید یک آبیِ دور.یک اوج دوست داشتنی. پرنده گفت:"غیر از تو ،پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ،اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود." پرنده این را گفت و پر زد.انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آوردروزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:"یادت می آید ، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟زمین و آسمان هر دو برای تو بود.اما تو آسمان را ندیدی.
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.آن وقت رو به خدا کرد و گریست.
"محمد معین"باران.........................................................................18/12/88
10/1/1389
دوست دارم که با یک چشم بر هم زدن از میان کویر خشک هجران سردر آورم وبا فشردن قلب کویر در دستان پر از غبطه ام حنجره ی خود را بدرم با هرای مهیب دردم آسمان را چنان به لرزه اندازم که لرزه اش بر آسمان دلبرم طنین انداز شود تا بدین وسیله او را خیره ی خود سازم واز درد خود اگاه...............حیف حیف که نمیشود بار در آتش کمرویی وتردید میسوزم.......
کوتاه مینویسم نه اینکه کوته فکرم بلکه کوته .... تا برای کسانی که میپندارند بسی لغو و....دلگرمی باشد....


