X
تبلیغات
پیکوفایل
باران
این پایگاه صرفا جنبه یک دفتر خاطرات الکترونیکی که تمامی ابعاد خاطرات را در برنمیگیرد را دارد و تنها اوراقی را به یادگار میگذارم
 
نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 16 مهر‌ماه سال 1392 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 0 نظر

 

این وبلاگ را جهت یادآوری تمام خاطرات دوران خوب کارشناسی ام باقی خواهم گذاشت.همینطور دست نخورده...! 

این دفتر خاطراتی بود که برگه هایش تمام شده  

برای همراهی با من ... برای تولد خاطراتی نو  

شما را به دفتر خاطرات جدیدم دعوت میکنم: 

 

http://amirmojahedi.blog.ir/ 

  

با آرزوی توفیق روزافزون برای تمامی دوستانم... 

 

یا علی

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1392 توسط محمد معین امیرمجاهدی |

تقدیم به مولانا علی بن موسی الرضا المرتضی

با اجازه از ادیب عشق

امشب به رویا می زنم در چشم هایت

دل را به دریا می زنم در چشمهایت

من کیستم؟ یک مرغ دریایی عاشق

تن را به سودا می زنم در چشمهایت

جان داده ام جانان من جانی دگر ده

بر زیر عیسی میزنم در چشمهایت

من هم یکی از آن هزاران موج سر مست

خود را اگر جا میزنم در چشمهایت

خورشید در خورشید در خورشید در تو...

منظومه را تا میزنم در چشم هایت

مجنون بی لیلای هر افسانه گشتم

منظومه را تا میزنم در چشمهایت

در چشمهایت مدین العشاق پیداست

امشب به رویا میزنم در چشم هایت

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 13 خرداد‌ماه سال 1392 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 2 نظر
نوشته شده در تاریخ جمعه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1392 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 8 نظر

حرف دل من را نگاهم می زند

چون زبانم مصلحت اندیش است

پس... 

 نگاهت را به من بدوز

 سخنی نپرس

من از انتظار می گویم

تو از گیسوانت

کدام به درازا می کشد؟!


.................................

نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1392 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 1 نظر

"ترانه سرودم به خاطر تو"

"اگر که شکستی به خاطر من"

"منو منِ من، شکسته دلش"

"نشسته به پایت به خاطر تو.."


زمزمه متن ترانه در ادامه مطلب، خالی از لطف نیست.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 25 فروردین‌ماه سال 1392 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 1 نظر

غزلی از باران را می توان در چشمان منتظر جدایی خواند.

این روز ها...

چشم ها قصیده بارانند

25/1/92

نوشته شده در تاریخ جمعه 16 فروردین‌ماه سال 1392 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 5 نظر

با عرض سلام و تبریک سال نو


این مطلب صرفا برای بررسی نظرات و پیشنهادهای شما دوستان هم ورودی در مورد بخش های اجرایی جشن فارغ التحصیلی است. لذا از تمامی عزیزانی که از وجود این مطلب مطلع گشتند تقاضای نهایت همکاری و اطلاع رسانی به سایرین را داریم.

با تشکر

پ.ن1:مسلما هر گونه انتقاد و ارایه راهکار آزاد است و کاملا بررسی خواهد شد.

پ.ن2: با توجه به فرصت بسیار اندک پیش رو و جلو افتادن تارخ امتحانات و در نظر داشتن انتخابات و همچنین برای هرچه زیباتر شدن جشن پیش رو، به همکاری تمامی شما دوستان عزیز نیازمندیم. کسانی  که خود یا آشنایان آنها می توانند در بخش هایی کمک رسان باشند لطفا ما را از این مهم مطلع سازند.

یا علی


نوشته شده در تاریخ جمعه 18 اسفند‌ماه سال 1391 توسط محمد معین امیرمجاهدی |

 

دلا تا باغ سنگی، در تو فروردین نخواهد شد

به روز مرگ، شعرت، سورۀ یاسین نخواهد شد

فریبت می‌دهند این فصل‌ها، تقویم‌ها، گل‌ها
از اسفند شما پیداست، فروردین نخواهد شد

مگر در جستجوی ربنای تازه‌ای باشیم
وگرنه صد دعا زین دست، یک نفرین نخواهد شد

مترسانیدمان از مرگ، ما پیغمبر مرگیم
خدا با ما که دلتنگیم، سرسنگین نخواهد شد

به مشتاقان آن شمشیر سرخ شعله‌ور در باد
بگو تا انتظار این است، اسبی زین نخواهد شد

 

از کتاب : چمدان های قدیمی

 

 

نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1391 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 14 نظر

یک جزوه ی ناب داده ای دستم که...

"از باده ی عشق کرده ای مستم" که...

در نیمکتی گوشه ی یک کاجستان،

هر روز غروب منتظر هستم که...

                                   "امیر"

پ.ن: این مطلب مخاطب خاص ندارد.

نوشته شده در تاریخ جمعه 4 اسفند‌ماه سال 1391 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 6 نظر


فکر من خسته تر از این حرفاست!

تنها موسیقی غم انگیز این برگای خشکیده آرووومم میکنه.

هر برگ فلش بکی به تراژدی های گذشته...

به روزایی که از دست دادیم!

 به همه ی کارهایی که نکردیم !

 لذت هایی که نبردیم...

 لبخندهایی که نزدیم...

به همه ی آرزوهایی که نرسیدیم!

به تموم قصه هایی که تموم نشده خوابمون برد!

به روزای بی برگشت!!!

اندازه ی خیره شدنه به حسرت و گم شدن

یه چیزی نمی ذاره

از زندگی لذت ببریم!؟

بگذریم...

واما غزل

نه... !

"دل"من خسته تر از این حرفاست.

 

"شعر می آمد واحساس به هم ریخته را        

شاعر شب زده با وزنِ پریشان می گفت

گرچه از آینه ها هیچ نصیبی نگرفت

از( صدای سخن عشق) فراوان می گفت"

 

یا علی

نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1391 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 4 نظر

دنیا در شتاب است و

برای کمال صبر خواهم کرد...

نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 2 آذر‌ماه سال 1391 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 12 نظر

دوباره باز هوای کویر بارانی است

امیر اسیر عشق وناله های پنهانی است


از انعکاس صدا قلب آسمان لرزید

کدام شاعر تنها به دشت زندانی است؟!


نگاه گرمت ای امیر گر تراود نور

شب کویر شود هاله ای که نورانی است!

 

                                    "پایان آبان بارانی"

نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 25 آبان‌ماه سال 1391 توسط محمد معین امیرمجاهدی |

http://shogheeparvaz.persiangig.com/0260.gif


با همه سوداگری ها ؛ارج دنیایم شکست

با تمام سرخوشی ها ؛قلب شیدایم شکست!

"تا صلیب عشق رفتی با مسیحا دم زدی

روح قدسی یافتی تو ؛ من چلیپایم شکست" !

خواستم تا از جدایی ها حکایت سر کنم

بغض سنگین نگاهت در گلو نایم شکست!

با امیر عشق این رسم وفاداری نبود

طاق کسرای دلم بودی ؛ ستونهایم شکست !


 

 

نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 4 نظر

او مست و من خراب، شوریده بی شراب

داروی درد من، رویای بی سراب

سبحانک اللطیف، انا لظالمون

ماذا؟ لما هدف؟ ننسیتک الحساب!

                          

                                       "امیر"

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 تیر‌ماه سال 1391 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 5 نظر

انا لله و انا الیه راجعون

؛؛با عرض تاسف نویسنده این وبلاگ در اثر سانحه دلخراش

"ولادت" تا اطلاع ثانوی به دیار فانی شتافت.

از تمامی خوانندگان این مطلب، تقاضای طلب غفران را برای این عزیز سفر کرده، داریم.؛؛

این را فرشته ای گفت که دوستم داشت.

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1391 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 22 نظر

آبانی ام و بهانه ی آبان گرفته ام

طعم غریب بوسه و باران گرفته ام

مرداب راکد نیلوفری منم

با نفحات دست تو جریان گرفته ام

........................................................................................................

تاییدیه نظرات فعال است.

نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1391 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 2 نظر

برگم اما خوب میدونم

اگه از شاخه جدا شم

 مثل یک تسبیح پاکم

که یهو از هم بپاشم

نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 23 خرداد‌ماه سال 1391 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 2 نظر

"پیر شی عزیزم" 

 

همه را نفرین

مرا

یک آمرزش همراه با عشق؛

بر باد داد

چقدر زود پیر شدم !!

نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1391 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 5 نظر


آدما سه جور زندگی میکنن:
درست
غلط
مث ما....
انتظار چی رو داری؟
منتظر چی و کی هستیم؟
اینجا واسه برفی که نیومده پارو میفروشن و واسه برفی که میاد چتر میخرن...
دوست و رفیق و فرند و ....فقط مهمون چای داغتن...به موقعش میذارن تو کاسمون....

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 خرداد‌ماه سال 1391 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 8 نظر

برای بعضی درد ها نه می توان گریه کرد...

... نه می توان فریاد زد...

برای بغضدرد ها تنها می توان:

...نگاه کرد و ...

در تنهایی سکوت شکست.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1 خرداد‌ماه سال 1391 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 5 نظر

باران شوم و تازه کنم روسری ات را

یک باغ بی اندازه کنم روسری ات را

باران شوم و شعر شوی روی لبانم

تا پر شود از هستی نام تو دهانم
نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1391 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 6 نظر

از دل دیوانه ام دیوانه تر دانی که کیست؟
من که دایم در علاج این دل دیوانه ام

نوشته شده در تاریخ جمعه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1391 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 9 نظر

هی کافه چی!
میزهایت را تک نفره کن! نمی بینی؟! همه تنهایندـ...


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 فروردین‌ماه سال 1391 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 25 نظر

فاجعه ؛ مردن از حافظه ی زندگی است

مرگ فرجام قشنگی ست به سهراب امشب

بردباری نتوان کرد به هر کار " امیر"

خاصه با مرگ که برد از سر تو خواب امشب
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 6 نظر

"تقدیم به مهدی اخوان ثالث"


هر شعر تو چون قند خراسان من است

نقش دو لبت، بر لب فنجان من است

 سلطان تمام فصل هایم شده ای

پاییز تو آغاز زمستان من است!

نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1391 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 9 نظر

دیگـــر قاصـــدکـ ها...
به دستـ ما نمیرســـند....
چون شرمـ دارند....
پیغــامـ چند نــفر را..
به یکـ مقصد ببرند!!

نوشته شده در تاریخ شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1390 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 5 نظر

داستان زندگیم را برای آسمان تعریف کردم ...
بغض کرد...!
فردا چه بارانی بیاید ...

نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 18 اسفند‌ماه سال 1390 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 7 نظر

گمشده این نسل اعتماد است نه اعتقاد!
اما افسوس...
که نه بر اعتماد اعتقادیست و نه بر اعتقادها اعتماد!!!

............................................................................................

وقــتی همه چیز خوبه، میترسم ... مـا به لنگیدن یک جایِ کار؛ عادت کرده ایم...
نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 2 اسفند‌ماه سال 1390 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 4 نظر

یکشنبه غم انگیز

تا شب دوام نمی آورم

در تاریکی و سایه....تنهایی مرا می آزارد

با چشمانی بسته تو از کنارم می روی...!

تو آرمیده ای و من تا صبح منتظر

سایه های مبهمی را میبینم...از تو خواهش می کنم

به فرشته ها بگویی مرا در اتاق تنها بگذارند

یکشنبه غم انگیز....

چه بسیار شنبه ها تنها در سایه ها

               و من امشب خواهم رفت

چشمانم را چون شمع پر فروغی می درخشد 

دوستانم برایم گریه نکنید که مزارم نور باران است

به خانه بر می گردم جانم به لبم رسیده است

در سرزمین سایه ها تنها بخواب میروم                       

        یکشنبه غم انگیز


 حتما مطلب را ادامه کنید.

     30/11/1390



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 27 بهمن‌ماه سال 1390 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 8 نظر

  باران همیشه می بارد، اما مردم ستاره را بیشتر دوست دارند.نامردیست آن همه اشک را به یک چشمک فروختن . . .                                                                       

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 5 بهمن‌ماه سال 1390 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 6 نظر

ای کاش همیشه خواستن "شدن" بود تا "توانستن"...  .

نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 1 دی‌ماه سال 1390 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 17 نظر

یک روز حرف های تو فریاد می شود

تاریخ از محاصره آزاد می شود

 

تاریخ یک کتاب قدیمی است که در آن

از زخم های کهنه ی من یاد می شود

 

از من گرفت دختر خان هر چه داشتم

تا کی به اهل دهکده بیداد می شود

 

خاتون!به رودخانه ی قصرت سری بزن

موسیِ قصه های تو نوزاد می شود

 

بلقیس! ما به ملک سلیمان نمیرسیم

از تاج و تخت قسمت ما باد می شود

 

ای ابروان وحشی تو لشکر مغول

پس کی دل خراب من آباد می شود

 

در تو هزار مزرعه خشخاش تازه است

آدم به خنده های تو معتاد می شود

  

                                               اردیبهشت90

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 18 آبان‌ماه سال 1390 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 12 نظر

سکه قلب مرا قلب نمودی چه کنم؟

اعتبار بازیم را تو ربودی چه کنم؟

 

کوچه و بازار ناپیدا کران زندگی

را برایم کرده ای طاق کبودی چه کنم؟

 

مرد پر آلایشی بودم برایت من مگر

کاین سبب آلودگی هایم زدودی!چه کنم؟

 

- این 3 بیت تنها بخشی از شعر "راز سر به مهر"است.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 آبان‌ماه سال 1390 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 9 نظر

 دوست ندارم دیگر

دوست ندارم که بدانم امروز

دوست ندارم که ببینم رویت

بس کن از تک تک آن خاطره های دیروز

"پرسش از عقل فریبی است به خویش "

چون که ظاهر خبرت میدهد از روزی روز

این دل سوخته را نیست دگر یار دگر

هیزم قلب مرا آتش لعل تو بفرمود: بسوز

روز و شب در پی پاسخ نگرانم که چرا ؟!!

جور او چاک زده است و قلب من گفت: بدوز!

چشم بی اشک مرا کور کن و فارغ ساز

اگر از آتش عشقم،شرری هست هنوز!

                                              02/08/1390

                                                   معین

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 مهر‌ماه سال 1390 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 10 نظر

اشک ها آهسته میلغزند بر رخسار زردم 

آرزو دارم روم جایی که دیگر برنگردم 

 

شاه مرغان چمن بودم ولی چون بوم بیدل 

ناله ای گر داشتم در گوشه ی ویرانه کردم 

 

روز و شب ها رهسپر گشتند و افزودند دایم 

شام ها داغی به داغم؛روزها دردی به دردم 

 

عهد کردم این پریشانی دگر با کس نگویم 

گفت آخر با تو دردم؛اشک گرم و آه سردم 

 

این شکست ای جان ودل؛بشکست پشت طاقتم را 

گر چه عمری شد که با بخت بد خود در نبردم 

 

میروی و می روم پیمانه گیرم تا ندانم 

من که بودم یا چه بودم یا چه هستم یا چه کردم.؟!. 

 

 

نوشته شده در تاریخ جمعه 3 تیر‌ماه سال 1390 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 10 نظر

در روز ازل عاقبت کار ندیدیم

                             اینگونه شکستیم و شکاندیم و بریدیم

عسر و حرج و فسخ روابط بچشیدیم

                                   در روز ازل عاقبت کار ندیدیم

مغرور و مجانین و صغیران همه جمعیم

                            در ظاهر و باطن به عمل روح دمیدیم

هر لحظه که بر تارک هستی گذرد خیر نبینیم

                                 زیرا همگی آخر تدلیس و  فریبیم

این رشته همان گندم پر عیب الهی است

                          در جبر و حرج غرقه ولی ارش نگیریم

یک نکته از این بحث به عالم تو بفهمان باران

                        هر قدر بباری تو بر این قوم کثیفیم کثیفیم.

                                              ۱۳۹۰/۰۴/۰۲          

                                                   باران    

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 خرداد‌ماه سال 1390 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 2 نظر

چسبی به نام زخم 

                                   دردی به نام تَخْم 

این دیگرم چه بود؟! 

                                   حبسی به نام اخْم. 

                                                     

                                                   باران 

                                                                ۱۳۹۰/۳/۹

نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1390 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 13 نظر

شعری رو که خیلی خودم دوستش دارم رو براتون میگذارم.

"از هوایت قفسم را پر کن "

دوست داری، میدانم باز

"دوست دارم که بپرسم گاهی

دوست دارم که بدانم امروز

مثل دیروز مرا میخواهی؟ "

از هوایت قفسم را پر کن

تنگ دریاست برای ماهی

فرصتی تا بسراییم از هم

بس کن از فلسفه های واهی

عشق ،عشق است ؛چه بر لوحه زر

بنویسند چه برگ کاهی

پرسش از عقل فریبی است به خویش

تا جنون میدهدت آگاهی

غیر از آن کوچه ی بی شرح ونشان

خانه ی دوست ندارد راهی...

 

با تشکر از کسانی که باز منو به این حیطه متوجه ساختند.خیلی حال خوبی داره که ناگفته هاتو بنویسی.

نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1389 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 13 نظر

  برف و باران در  هم آمیخته و راه دراز است ولی

 

  قلب گرمم زیر بهمن خفته و در ضربان است هنوز  

 

 

  امشبی را همگی عازم باران و تگرگیم ولی 

  

  صبح فردا گرمی شمس براه و غلیان است هنوز 

 

 

  عالمی در سوز سرما مرده و چای براه است هنوز 

 

  مرغ خسته روی برف افتاده و خرس بر آن است هنوز 

 

 

  هر دم از این موج سرما لاله هایی پژمرند اما بدان 

 

  بعد از این رویای ننگین در سر ما هیجان است هنوز 

 

 

   اندکی   دیگر   بباید   زنده   ماند  و  صبر  کرد 

    

   زندگی را روشنی در پس دالان خزان است هنوز 

 

                                                              1389/10/20 

                                                یک روز کاملا برفی در ایام فرجه ها

 

                                                                  "باران" 

                                                                     

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 دی‌ماه سال 1389 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 15 نظر

همه در شب یلدا یا خوشند و یا برای خوشی در تلاش. بد نیست به یاد ناخوشانی که حتی در معادلات روزانه هم یادی از آنها نمیکنند کرده باشم. 

 

 

شب یلدا ....! 

 

چه گویم باز....!؟ 

 

دلم خاموش و چشمم سرد از این ویرانه های سرد و گرم دیده 

 

چه یلدایی.. .؟ 

 

همان هنگام که گرم ناز و در کوران شعر و خوردن نانیم  

 

همان هنگام... 

 

دل بابا شده غرق جفا و سردی و بوران نامردی 

 

همان مادر که از دردش به خود پیچیده در دوران تنهایی 

 

همان سید که امروزه شده ساقی 

 

خورد چاقو برای لقمه ی نانی 

 

همان فرزند دیروز و پریروز چشم باریک افغانی 

  

در این دنیای مملو از نور وچراغانی

  

به کنج دخمه ای گشته ست زندانی....برای چه؟ 

  

برای آن گل سرخی که تنها تو برای رفع بیکاری  

 

به زور و جبر حیوانی  

 

لگد کردی مجانی. 

 

چرا اینگونه میگویی که درد آن برای بارها گفتی..؟!! 

 

خبر ازآن پسر داری که لپ تاپش نمی واداشت جواب مادرش گوید....!برای چه؟

 

چرا که داف او در حال چت بود و سرکاری : 

 

«که تا پایان یلدایت نمیخواهم شوم تنها...تو با مایی...؟؟؟؟» 

 

جوابش را ندید و بر سر حوری سرشت مادرش آوار کرد هر داد را ! 

 

همان کودک که در جمع تو و مایی چنان سیگار دود میکرد که گویی یک شبه راه هزاران ساله را طی کرده است... 

 

یا همان.... 

 

نمیخواهم بمانم لحظه ای در فکر یلدای چراغانی و آن شور و هواو قصه های مرد ربانی 

 

سرم در درد خود مدفون شده ... 

 

چراغ توی سالن هم بمیرد چونکه آن یارانه ها در راه و برق ارزان شده... 

  

باران :۳۰/۰۹/۱۳۸۹ 

نوشته شده در تاریخ جمعه 19 آذر‌ماه سال 1389 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 5 نظر

تقدیم به سرور شهیدان، محب دل پیر و جوان امام حسین(ع):

 

*تا آسمان راهی نمانده،بی قرارم

 

یک گام مانده سینه را پا می گذارم

 

*باید که خاک آسمان مرغوب باشد

 

تا بالهای خسته ی خود را بکارم

 

*از "دیه ها"چیزی نیاوردم،از این پس

 

آنچه ندیدم را به خاطر می سپارم

 

*مرگ انتظاری بیش از این از من ندارد

 

جان برده ام،خاکسترم را می گذارم

 

*ای شهر!انگشت مرا از خاک بردار

 

من در نگین سبز باران دست دارم

 

*خون در رگانم پای می کوبد چنانکه

 

مثل گلو بر تیزی خنجر سوارم

 

*این رقص بین تیغ ها رسم است،من هم

 

میدان می آیم تا مگر با سر برقصم

  

                                     "باران"

تقدیم به استاد گرامی مرتضی حیدری آل کثیر 

 

۶/۶/۱۳۸۹ 

باز این مطلب را تکرار کردم تا زخم دلی را که تازه گشته مرهم گردد. 

یاحسین 

نوشته شده در تاریخ جمعه 5 آذر‌ماه سال 1389 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 3 نظر

"اشکی هست
  

       دلی شکست"
 

خیابان نم نم خیس میشود

  

          جای خالیت گودالیست

  

                          پر از عکس خودت
  

                                         تبخیر نگاهت

                       ابری میسازد در دلم
  

                       و باران میبارد
  

    "اشکی هست
 

دلی شکست"
  

    خدا بوسه میزند ما را
  

                            کجا دیده ای
  

                         کسی بر رغیبش بوسه زند
  

                  خدا ما را دوست دارد
  

                چون..........
 

      " اشکی هست
 

دلی شکست"
  

    و شکستن رسم دل است
  

           خدا در دلهای شکسته است
   

                             "چون اشکی هست
  

                                                              دلی "....  

                                          بغضی ترکید
  

                 بشکه ی اشکم خالیست!
 

کاش برای روز مبادا فکرم بود
  

  "اشکی نیست
 

دلی مرد"
  

     خدا کجاست؟
  

         داد نزن ! همه خوابند....

 

باران

نوشته شده در تاریخ جمعه 28 آبان‌ماه سال 1389 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 5 نظر

وقتی که آسمان شبه درد میشود

حتی نگاه پنجره دلسرد میشود

 

شهری شلوغ  سمت خیابان و کوچه هاش

لبریز ازدحام زن و مرد میشود

 

ما مانده ایم گوشه خانه ز بیم دزد

دل ها برهنه،دست هوا سرد میشود

 

چشمان قاصدک به دلم خیره ماند و رفت

او هم ز داغ عاطفه شبگرد میشود

 

میترسم عاقبت به تبی مبتلا شود

روحش میان راه پر از گرد میشود

 

قلبش شکسته است در این کوچه رازقی

دردش نهفته، رنگ رخش زرد میشود

 

هر کس برای او غزلی ساده خواند و رفت

شب ها ندیم او غم نامرد میشود

 

پای گدای کوچه قلبم شکسته است

فکر عبور،از غزلش طرد میشود

 

گفتم حذر، حذر که دلم داغ و زخمی است

جنگی که قلب واهمه می کرد، میشود

بارن

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 24 آبان‌ماه سال 1389 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 3 نظر

من قایقم شکسته امانم نمیدهی!

 

بهر گریختن که زمانم نمیدهی!

 

درگیر آتشم و تنم ملتهب ز درد

  

راه گریز را که نشانم نمیدهی!

 

ازبس که حرفهای دلم در سکوت ماند

 

پژمرده حرفهام و زبانم نمیدهی!

 

گویی شکست عهد تو با قلب خسته ام

 

دیگر شکسته ام ز چه جانم نمیدهی!

 

آواره ام میان خیالت ولی دریغ

 

در کنج خاطرت که مکانم نمیدهی!

 

بغضم گرفت راه خیالات هرزه گرد

 

جز اشک وآه ،رود روانم نمیدهی!

 

ای موج لعنتی بشکن قایق مرا

 

وقتی مجال آه و فغانم نمیدهی.

 باران

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 23 آبان‌ماه سال 1389 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 1 نظر

نوشته ای که سه سال قبل نگاشته شد!

 

این روزها دوباره در هوای قیصرم

 

و هنوز بر این باور که:

 

ناگهان چه قدر زود دیر می شود!!!

 

 

 

 

در رثای قیصر

 

از او

 

با او

 

برای او 

===========

 

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 12 آبان‌ماه سال 1389 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 5 نظر

دیشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسی آبدار با پنجره داشت
یک ریز به گوش پنجره پچ پچ کرد
 چک چک چکار با پنجره داشت  

قیصر

واقعتش دیشب خیلی دلم گرفته بودو... .  

۱۳۸۹/۰۸/۱۲

نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 11 آبان‌ماه سال 1389 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 2 نظر

پاییز رسید و بر سرم باران ریخت
بر روی کتاب و دفترم باران ریخت
دارم به تو می رسم - به آغاز خودم -
ابــــر آمد و روی باورم باران ریخت  

۱۳۸۹/۰۸/۱۱ 

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 مهر‌ماه سال 1389 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 3 نظر

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا (ع) 

 

آقا جان تقدیم تو باد این دو بیت نا قابل فقط عیدی ما یادت نره:

 

 تویی آن ابر هوا خفته که دریا سواری

 

 که به تابش لحظه لحظه کندم آب و بخاری

 

تو از آن سان که تویی لایق توصیف و ثنایی

 

نه ازآن سان که کنند مردمیان وصف رضایی 

 

 مرا طلای گنبد تو بی قرار میکند

 

کسی مرا به دوش ابرها سوار میکند

 

خیال میکند که دیدن تو قسمتش شده

 

همین کسی که دارد از خودش فرار میکند

 

التماس دعا

نوشته شده در تاریخ جمعه 23 مهر‌ماه سال 1389 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 4 نظر

   تا ، کسی بعد از این 
 
باز همواره نگوید:"هرگز"
 
و به آسانی هم رنگ جماعت نشود 

 زنگ نقاشی تکرار شود 

 رنگ را در پاییز تعلیم دهند 

 قطره را در باران

 موج را در ساحل 

 زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه 

 و عبادت را در خلقت خلق

 کار را در کندو  و طبیعت را در جنگل و دشت 

 مشق شب این باشد 

 که شبی چندین بار 

 همه تکرار کنیم :

 عدل

  آزادی

 قانون

 شادی

 امتحانی بشود 

 که بسنجد ما را 

  تا بفهمند چقدر  

 عاشق و آگه و آدم شده ایم

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 4 مهر‌ماه سال 1389 توسط محمد معین امیرمجاهدی | 15 نظر

شادتر از برگ اقاقی ندیده ست کسی

 

چون که با رویش خود منزلت دوست فراهم سازد

 

و به هنگام عزیمت تا به درگاه حقیقت همرهش می تازد

 

صبح وشب، دست گذارد بر لب، نکند غم شودش روشن و فهم

 

تا به روزآخرسبزی خود که نگه می دارد،تا به آن لحظه که باشد با دوست

 

بعد از آن رو که به زردی بنهاد، شاد و زیبا سر به پایین دارد

 

نه از آنجا که خودش میسوزد، بلکه بر پای مکانش ریزد

  

تا که در وهله ی تعیین گشته ، زود و چابک خیزد

 

با دو دست سبزش، سرخ تاجی بگذارد بر سر

 

 تاج سرخم....،بنشین بر سر من

 

چون هم اکنون، در همین موسم باد

 

من دو دست خود را با همه عجز ونیاز رو به درگاه تو باز آوردم

 

شادی ما از تو....

                                                                               "باران"

۴/۰۷/۱۳۸۹

   1      2   >>

VPN price

قالب وبلاگ


دانلود آهنگ جدید